من بابایی و پرنسس ها

شما در این مکان روزگاری که بر ما میگذرد را شاهد خواهید بود پس دوستان عزیز،لطفا با ارسال نظراتتون خوشحالمون کنید



کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام قول داده بودم عکس بذارم .میذارم.ولی با عرض شرمندگی کیفیت پایینه چون با گوشی گرفته شده. این از جوایز پری

 

 

 

 اینم خود پرینازجونم

 

 

 اونی که  پشت شیشه است علی پسر دایی دخترهاست که در یه فرصت مناسب یه پست کامل رو باید بهش اختصاص بدم!

و اینم دوقلوها  

 

 نازنین جونم

 

 و یاسمین جونم

 

 

 

نوشته شده در 13 بهمن 1388ساعت 21:33 توسط نجما| نظرات 8 |

 

 

خوب  

دوباره سلام علیکم. 

 

من دوباره اومدم! 

از دوستانی که ابراز همدردی کرده بودند ممنونم. 

 

اینروزها از صرافت امتحانات افتادم. دیگه استرس ندارم!!! خدا رو شکر نمراتم هم خوب شد به لطف خدا و دعای دوستان گلم. 

 راستش کامپیوتر خونه دکمه پاورش قاط زده مجبور شدم از کافی نت بیام اینجا و بنویسم!! 

 

خبر جدید اینکه یاسمین گل گلاب راه افتاد بالاخره  .منم اینروزها حسابی به دوقلوها میرسم و البته به پریناز خانم .  

راستیییییییییییییییی...پرینازم از طرف خانه کتاب جایزه نقاشی برتر رو برنده شده.که ابان ماه نقاشی رو فرستاد و یکشنبه هفته گذشته جایزه اشو بهش دادن که شامل اسباب بازی خلاقیتی و چند تا کتاب هستش که در اولین فرصت حتما حتما عکسشو میذارم قول میدم اینبار عکس بذارم!

 

 

پی نوشت: اینکه دلم برای همه تون تنگ شده بابا بیایید از خودتون خبر بدید دیگهههههههههههههههه 

 

 

نوشته شده در 8 بهمن 1388ساعت 11:37 توسط نجما| نظرات 8 |

 

هفته پیش 

 همونطور که نازنین خودشو چسبونده بود بهش و توی بغلش ناز میکرد. گفتم: اقاجون می بینی چقدر دوستت داره .اقاجون : منم دوستش دارم بابا .خدا این فرشته های خوشگل رو بهت داده .باید ببوسی و روی چشم بذاری

من: اقاجون من رنگ تیله ای چشمای شما رو خیلی دوست داشتم خدا هم لطف کرد و یه جفت چشم عینشو بهمون داد.(یاسمین.برادر کوچکم و دختر دایی بزرگم شبیه ترینها به اقاجون هستند)

اقاجون:.بابا خدا پیشونی شونو قشنگ کنه انشالله.

 

جمعه گذشته 

من:اقاجون یادته اون موقعها که من کوچیک بودم شعر دویدم و دویدمو میخوندی؟منم اروم مینشستم و بهت گوش میدادم .دیروز کتابشو برای پریناز خریدم.....

اقاجون :اره بابا .میخوای بازم برات بخونم ...دویدم و دویدم.دوتا خاتونو دیدم یکی اش به من اب داد یکی اش به من نون داد.............

 

همون جمعه 

 اقاجون همونطور که توی تخت خوابیده بود برای بار دوم کادوی خونه نو مونو بهم داد.

من: اقاجون چرا اینطوری بهم کادو میدی ؟ مگه نمیخوای بیایی خونه امون ؟

اقاجون: بابا حالا که مریضم اگه خوب شدم و تونستم حتما میام خونه تون .حالا اینو بگیر

امروز مامان از بیمارستان تلفن زد: نجما. اقاجون به رحمت خدا رفت........................

پی نوشت: خدای مهربون یکی از مهربونترین پدر بزرگهای دنیا رو ازمون گرفت و پیش خودش برد.حالا من برم با کی درد دل کنم .خداااااااااااااااااااااااااااااا. 

پی نوشت بعدی:اولش فکر کردم نباید فضای اینجا رو حزن انگیز کنم .ولی بعدش دیدم نه.دخترا باید بدونند که همه جور  اتفاقات خوب و بد توی زندگی ما ادما می افته پس مینویسم تا بدون از دست دادن عزیزانمون هم جزیی از این زندگیه 

پی نوشت بعدتری : یه مدت نیستم ببخشید

نوشته شده در 27 دی 1388ساعت 22:41 توسط نجما||

چند روزی هست که دوقلوها تبعید شدن به خونه مادر جون.(و البته برای اونها که عاشق مادر جون و پدرجون هستند چه تبعید گاهی بهت از اونجا!!).روزها مامان نجما توی خونه است . 

کارهای روزمره خونه رو انجام میده والبته اون گوشه موشه ها گاهی هم درسی میخونه!!
 

و شبها تقریبا از ساعت 7 به بعد میره سراغ دخملهای نانازیش... 

دوقلوهای بلا وقتی مامانو میبینن اولش اصلا بهش محل نمیذارن . 

جوری که مامانی به خودش میگه ای ول به این دخترها.همینجوری دخترا مونس مامان میشن؟
بعد از یه مدت کوتاهی کم کم مامانی میبینه که نازنین خانوم داره سلانه سلانه میاد طرفش و اروم و بی سر صدابهش نزدیک میشه و همونطوری بی سر و صدا عقب عقب میاد و خودشو تو بغل مامانی جا میکنه.از اونجایی که یاسمین خانوم یه کمی روی مامانی و خواهری
حساسیت به معنای جزیی کلمه!! داره.با سرعت نور خودشو به مامانی و خواهریش میرسونه و با یه ضربه جانانه خواهری رو ناک اوت میکنه و خودشو پرت میکنه تو دل مامانی.
بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله.این میشه که مامانی هوس میکنه بخورتشون! جفتشونو بغلش میگیره و بازار ماچ و موچ و عشقولانه از نوع خانوادگی برقرار میشه
از طرفی پریناز خوشگله.که رفته طبقه بالا خونه دایی حبیب.تا با علی پسر دایی حبیب بازی کنه و احتمالا باهمدیگه فیلم نگاه کنن با صدای
مامانی و دوقل با همون سرعت نور میاد پایین و میاد سراغ مامانی(البته بستگی دراه که فیلمش چقدر جذاب باشه یا بازی شون چقدر مفرح و سرگرم کننده!!)
.در اخر بعد از یکی دوساعتی که مامان نجما اونجا استراحت میکنه و شامی میزنه تو رگ با پریناز خوشگله راهی خونه میشن تا پریناز لالا کنه .چون فردا صبحش باید بره مهد.و مامانی هم  باز میره سراغ درسهاش.. 

حالا بشنویید از بابایی بیچاره.(الهی بمیرم)بابایی سعی میکنه اینروزها دمپر مامانی افتابی نشه حتی ناهارهم توی محل کارش میمونه چون مامانی اینروزها خیلی بد اخلاق شده
.و با یه تلنگر کوچولو به احساسات لطیفش!!!ممکنه کارش به تیمارستان بکشه !
پی نوشت:.توصیه های مامان نجمایی:اگه مایلید به تحصیلاتتون ادامه بدید سعی کنید تا قبل از تصمیم گری برای نی نی دار شدن اینکارو انجام بدیدچون مطمئنا به روز مامان نجما دچار خواهید شد!!!!!!!!!!!!
 

نوشته شده در 25 دی 1388ساعت 02:51 توسط نجما| نظرات 17 |

باز هم منو ...باز هم آه و ناله!! 

 

 

اینروزها باز هم خسته ام .هفته خیلی بدی رو داشتیم با بیماری بچه ها ...از اون انفولانزاهای نامرد!.اول پریناز بیمار شد (به گمونم از مهد).بعد مامانم و بعد نازنین و بعد هم یاسمین...که متاسفانه باعث شد نازنین بیمارستان بستری بشه.البته حالا دیگه خدارو شکر حالشون بهتره ولی.دکتر گفته که نازنین ریه های خیلی حساسی داره و نباید سرما بخوره.  

 

نوشته شده در 10 دی 1388ساعت 01:28 توسط نجما| نظرات 19 |

سلام سلام 

بالاخره لینکدونی امونو درست کردیم!!! 

 

نوشته شده در 8 دی 1388ساعت 12:14 توسط نجما||

برای دوقلوها 

 

 

یه مدتی بود تقریبا دو سه سال.یعنی از وقتی پریناز از شیرین زبونی ها و شیرین کاری های کودکانه یه کمی دور شده بودو ما هم سرمون به بودن و باور کردن و بزرگ کردن دوقلوها گرم شده بودکه دیگه کم کم داشت فراموشم میشدلبریزشدن از عشق و مهر مادری چیه . چه طعمی داره و چقدر شیرینه......................

.

تازگی .یعنی تقریبا 3 ماه اخیر .زندگی ما با دوقلوها با همه سختی ها و مشکلاتش سرشا ر از جذابیت و شادی و فوران عشق شده

وقتی نازنین در مواقعی که من سرگرم کار هستم.میاد کنارم(یعنی درست توی صورتم!)و توی چشمام نگاه میکنه و با اون لحن کشدارش میگه مامان. و بعدش فوری فرار میکنه

وقتی یاسمین همون مواقعی که ذکرخیرش رفت !میاد روبروم وبا اون خند های پر سر و صدا و شیرینش نگاه های معنی دار میکنه و بعدش هم فرار میکنه تا منم بدوم دنبالش و اونم قاه قاه بخنده و بازی کنه

وقتی نازنین منو میکشونه کنار ایینه قدی و وادارم میکنه تا بغلش کنم و بعد خودشو با انگشت اشاره نشون میده و میگه ننین(با فتحه نون اول و تشدید نون دوم)یعنی نازنین

....

وقتی یاسمین موقع سریالهای جذاب و در مواقع حساس ریموت کنترل رو برمیداره و با اون ژست خوشگلش کانال عوض میکنه و بعدش ریموت کنترل رو به من میده!

وقتی نازنین چیزی رو میخواد و یک ریز و پشت سر هم میگه میقام میقام میقام میقام (یعنی میخوام)

وقتی یاسمین میاد کنار کامپیوتر و تند تند شروع میکنه به تایپ کردن.

وقتی نازنین یه دفعه اروم و ساکت میشه و میره یه گوشه میشینه و برای خودش با اون لحن شیرین شعر میخونه(شعری که من یه کلمه اشم نمی فهمم)و خودشو همزمان و با اهنگ شعرش تکون میده....

وقتی یاسمین توی خونه یا هر مکان عمومی و خصوصی دیگه!! خوره گوشی تلفن و موبایل هستش و همیشه هم فقط با باباش حرف میزنه و بهش میگه الو بابا با(با کسره روی ب.یعنی بیا)!!

...وقتی نازنین حساسم از خشونت فیلمهای تلوزیون و گریه و شعرها و اهنگ های غمگین خوشش نمیاد و فوری اشک توی چشماش جمع میشه...

وقتی هردوشون .بی هوا میان توی بغلم خودشونو جا میکنن و لباشونو غنچه میکنن تا منو ببوسن....

وقتی پریناز هردوشونو می نشونه وباهاشون کلاغ پر و اتل ومتل و لی لی حوضک بازی میکنه.و اونها خیلی زیبا با پریناز همراهی میکنن...

وقتی که موقع غذا خوردنشون میشه .با تمام اون ادا و اصولی که برای غذا خوردن دارن غذا رو نوش جون میکنن... و شکر خدا رو بعد ازخوردن به جا میارن...

وقتی هر کتاب و دفتر مدادی که ببینن شروع میکنن به نقاشی کشیدن اونم از نوع خط خطی!!...

وبعد از اینکه باهم حسابی بازی و ریخت و پاش و شیطنت میکنن بعد هم سر یه اسباب بازی یا وسیله کوچیک حسابی دعواشون میشه و گیس و گیس کشی دارن....

وقتی مهر و تسبیح.وسایل توی کابینتها .چادر و روسری و لباسها .کتاب ها و مداد رنگی ها...لباس کارهای بابا...کلا هرچیزی که توی خونه موجوده!!!از دستشون در امان نیست....

.

همه این وقتهاست که یادم میاد مهری که خدا در نهاد یه مادر گذاشته چیه.اون وقته که یادم میادرحمت و نعمتی که خدا به من داده یعنی این فرشته های اسمونی بهترین هدیه های خداوند هستند. و .و اون وقته که عاشقانه.عاشقانه عاشقانه و خالصانه بهشون عشق میورزم .میپرستمشون و حاضرم براشون حتی از جونم هم بگذرم. 

 

 

 

پی نوشت: ایامیه که وقتی دل بلرزه و اشکی بچکه خداوند دست رد به سینه هیچ دعا کننده ای نمیزنه .دعا کنیم برای همه کسانی که چشم انتظار فرشته ای اسمونی اند تا خالصانه عشقشونو بهش ارزانی کنن.فرزندانی سالم و صالح و در پناه الطاف بی کران خدا.....الهی امین  

 

 

پی نوشت بعدی.دوقلوها اجزای صورتشونو کاملا میشناسن و نشون میدن.....1-2و3 رو میشمارن....صدای چند تا از حیوانات رو یاد گرفتن که تکرار کنن.....و معنی افعالی مثل بیا.برو.بیار.ببر.بگبر..بده.بخور.بخواب.بنشین.پاشو.بگذار. 

بردار.نکن.بکن.رفت.اومد.و........بسیاری افعال دیگه رو کاملا میفهمنن  

و خیلی هاشم میتونن ادا کنن  

 

پی نوشت بعد تری:این روزها سینه هم میزنن و (اسین=حسین)هم میگویند 

 

نوشته شده در 4 دی 1388ساعت 01:44 توسط نجما| نظرات 7 |

 

حذف شد!! 

 

پی نوشت. همین!!!

نوشته شده در 1 دی 1388ساعت 18:03 توسط نجما| نظرات 5 |

سلام  

اول از همه امیدوارم یلدای خوبی رو گذرونده باشید. 

شب یلدایی داشتیم دیشب مااااااااا. چرا؟؟؟؟؟ 

دیروز من و اقایی جونم تصمیم گرفتیم یلدای امسالو بریم خونه پدرو مادر اقایی جون.و خلاصه رخت بربستیم و د برو که رفتیم !!
خلاصه وقتی رسیدیم جینگیل و فینگیل حسابی با پدر بزرگ و مادر بزرگشون خوش و بش کردن و خودشون لوس فرمودن.(آخه خیلی کم میبیننشون)
بعد از یه نیم ساعتی عمه جانشون هم اومد و بعد هم خانواده عمو دومی اشون. بقیه هم نیومدن دیگه......


اتفاق جالبی که باعث شد  این شب یلدا برای ما خاطره انگیز باشه این بود که:
 دوقلوهای  ما یه کمی زیاد به انار علاقه دارن و هروقتی هم که  انار میبینن ما رو بیچاره میکنن....دیروز عصر وقتی داشتم انار دونه میکردم برای شب یلدا یه لحظه رفتم تو ی آشپزخونه و بیام.وقتی اومدم دیدم ای دل غافل ظرف انارو وارونه کردن و نشستن به خوردن !!.اینجوری شد که انار خوردن شب یلدای ما مالید!!
شب هم در اثر همین  کار نا بخردانه!!دلدری کشیدن که نگوووووو.که من مجبور شدم با جوشونده خاکشیر از خجالتشون دربیام ...ولی درکل خوش گذشت 

 

هفته گذشته هم تولد اقایی جون.(بابایی پرنسس ها ) بود(۲۶/۹) که طبق معمول من از خودم هنر مندی به خرج دادم و کیک خوشمزه و خوشگلی پختم به همین مناسبت. پریناز هم خیلی ذوق داشت برای تولد باباش چون از یه هفته قبلش میدونست ولی دخترم قربونش برم  خیلی راز داری کرد تا شب تولد و به  باباش نگفت که تولدشه. 

 

 

این بود انشای این هفته ما

نوشته شده در 1 دی 1388ساعت 12:26 توسط نجما| نظرات 7 |

 

 

 

محرم ماه شهادت شهید آزاده تاریخ  اومده.حسینی باشیدو ازاده  

 

 

 

 

 

 

یلدا یعنی یادمان باشد : که زندگی آن قدر کوتاه است ، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت .  

با تشکر از دوست خوبم صبا برای ارسال این مسیج زیبا.............تقدیم به همه شما  

 

 

 

 

نوشته شده در 30 آذر 1388ساعت 13:43 توسط نجما| نظرات 1 |